موج بحر عدم
چناری که گردد ز تیغش قلم شود جوهرش موج بحر عدم به سرپنجه مردی آن پرشکوه برون آورد تیغ از دست کوه خدنگش نپرد به بال عقاب ز پر بی نیا...
چناری که گردد ز تیغش قلم شود جوهرش موج بحر عدم به سرپنجه مردی آن پرشکوه برون آورد تیغ از دست کوه خدنگش نپرد به بال عقاب ز پر بی نیا...
الدن چیخارام زلف پریشانینی گورجک ایشدن گیدرم سرو خرامانینی گورجک سوسیزلارا گر جان آخیدور چشمه حیوان من جان ویریرم چشمه حیوانینی گورجک گر با...
از ثبات مقدم خود عذرخواهی می کنی پای عصیان هر که را لغزید از اهل زمین روی عالم را ز برگ لاله داری سرختر گر چه خود چون داغ می پوشی لباس عنبرین بوسه...
نغمه آرام از من دیوانه می سازد جدا خواب را از دیده این افسانه می سازد جدا پرده شرم است مانع در میان ماه و دوست شمع را فانوس از پروانه می سازد جدا ...
از متاع عاریت بر خود دکانی چیدهام وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند چرخ سنگیندل ز من هر دم کند یاری جدا...
بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را بر ما و خود ستم کرد، هر کس ستود ما را چون موجهٔ سرابیم، در شورهزار عالم کز بود بهرهای نیست، غیر از نمو...
فزود تیرگی خاطر از ایاغ مرا بنفشه گل کند از لاله چراغ مرا در خوش قماشی از بر رو دست برده ام باریک شو مشاهده کن تار و پود را باغبان بیر...
گردون سنگدل نبود مرد جنگ ما پروای تیغ کوه ندارد پلنگ ما زد غوطه بس که در تن خاکی روان ما گردید رفته رفته زمین آسمان ما تا چند نهد روی به رو آن کف...
شد از بخت او بخت عالم جوان چان کز بهاران زمین و زمان ز خلق خوش آن بحر پنهاورست که باطن گهر، ظاهرش عنبرست دلش کوه و دریا بود سینه اش خرد گوهر و مغ...
عاشقین گوز یاشینه رحم ایله مز اول آفتاب آغلاماق ایلن آپارماز اود الیندن جان کباب باش ویرنده خنجر سیرابینه یتمزمنه گر چه سانیر ئوزینی باشدان کیچنلر...
منت خدای را که به توفیق کردگار از ناف کعبه چشمه زمزم شد آشکار چون کاروان حاج، خروشان و کف زنان آمد به خاکبوس نجف آب خوشگوار دریای رحمت ازل...
آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جا از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است آنچه از عمر سبک رفتار می ماند به جا نی...
نشاط دهر به زخم ندامت آغشته است شراب خوردن ما شیشه خوردن است اینجا پردهٔ شرم است مانع در میان ما و دوست شمع را فانوس از پروانه میسازد جدا میکن...
یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟ شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا خانهآر...
از حباب آموز همت را که با صد احتیاج خالی از دریا برون آرد سبوی خویش را خضر نتواند به آب زندگی از ما خرید منصب میرابی سرچشمه آیینه را همه تن شانه صفت پن...
زشت رو چون سازد از خود دور خوی زشت را؟ لازم افتاده است خوی زشت، روی زشت را چرخ می داند عیار آه پرتائثیر را می توان در زخم دیدن جوهر شمشیر را چشم صیاد تو...
برازنده تاج و تخت و کلاه خدیو جوان بخت عباس شاه چو بر تخت فرمانروایی نشست به نظم ممالک برآورد دست نسق کرد از علم کار آگهی به فرمانبری کار فرماندهی ...
نه احتیاج که ساقی ویره شراب سنه؟ که ئوز پیاله سینی ویردی آفتاب سنه شراب لعلی ایچون توکمه آبرو زنهار که دمبدم لب لعلین ویرور شراب سنه اگر ویرام داشه پیما...
ای سواد عنبرین فامت سویدای زمین مغز خاک از نهکت مشکین لباست خوشه چین موجه ای از ریگ صحرایت صراط المستقیم رشته ای از تار و پود جامه ات حبل المتین غنچه ...
اگر نه مد بسم الله بودی تاج عنوان ها نگشتی تا قیامت نوخط شیرازه، دیوان ها نه تنها کعبه صحرایی است، دارد کعبه دل هم به گرد خویشتن از وسعت مشرب بیابان ها ...
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده