شد از بخت او بخت عالم جوان چان کز بهاران زمین و زمان
ز خلق خوش آن بحر پنهاورست که باطن گهر، ظاهرش عنبرست
دلش کوه و دریا بود سینه اش خرد گوهر و مغز گنجینه اش
قضای الهی است در روز رزم بهشت خدایی است هنگام بزم
علم بر سر آن خدیو زمان بود کشتی نوح را بادبان
محیطی است از دست گوهر نثار که دارد ز دامان سایل کنار
ز جودش ضعیفان شدند آنچنان که گوهر عرق می کند ریسمان
یتیمان به دوران آن عدل کیش بشویند در آب گهر روی خویش
زمین پر دل از پایه تخت اوست فلک سبز از سایه بخت اوست
نیندیشد از شور و آشوب جنگ که طوفان بود روز عید نهنگ
به امداد لشکر ندارد نیاز که خورشید تنها کند ترکتاز
نگردد دم تیغش از کارزار که دارد دم از صاحب ذوالفقار
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده