چناری که گردد ز تیغش قلم شود جوهرش موج بحر عدم
به سرپنجه مردی آن پرشکوه برون آورد تیغ از دست کوه
خدنگش نپرد به بال عقاب ز پر بی نیازست تیر شهاب
ز تیر و کمان چون شود رزم ساز دهن ها بماند چو سوفار باز
شد از نعل اسبان در آن دشت کین چو ماهی زره پوش، گاو زمین
چنان جوش زد خون گردنکشان که شد جوی خون بر فلک کهکشان
چو شیران ز غیرت در آن عرصه مرد برآوردی از خود سلاح نبرد
نمودی در آن بزم هر پرجگر هم از ناخن خویش تیغ و سپر
چنان لرزه بر دشت کین اوفتاد که قارون برون از زمین اوفتاد
ز قربان کشیدند یکسر کمان به یکبار شد پرهلال آسمان
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده