از حباب آموز همت را که با صد احتیاج خالی از دریا برون آرد سبوی خویش را
خضر نتواند به آب زندگی از ما خرید منصب میرابی سرچشمه آیینه را
همه تن شانه صفت پنجه گیرا شده ام به امیدی که فتد زلف تو در چنگ مرا
دانش آن راست مسلم که به تردستی شرم گرد خجلت ز جبین پاک کند آینه را
چه حاجت است به می لعل سیررنگ ترا؟ نظر به پرتو خورشید نیست سنگ ترا
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده