از متاع عاریت بر خود دکانی چیدهام وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند چرخ سنگیندل ز من هر دم کند یاری جدا
به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان که رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا
ز هم جدا نبود نوش و نیش این گلشن که وقت چیدن گل، باغبان شود پیدا
ز ابر دست ساقی جسم خشکم لاله زاری شد که در دل هر چه دارد خاک، از باران شود پیدا
چنین که همت ما را بلند ساختهاند عجب که مطلب ما در جهان شود پیدا
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده