به یکدیگر آمیختند آن دو صف
به یکدیگر آمیختند آن دو صف چو در حالت پنجه گیری دو کف ز مغز دلیران آهن قبا کف آورد بر سر محیط بلا ز مهتاب شمشیر روشن گهر زره چ...
به یکدیگر آمیختند آن دو صف چو در حالت پنجه گیری دو کف ز مغز دلیران آهن قبا کف آورد بر سر محیط بلا ز مهتاب شمشیر روشن گهر زره چ...
چنان به فکر تو در خویشتن فرو رفتیم که خشک شد چو سبو دست زیر سر ما را فغان کز پوچ مغزی چون جرس در وادی امکان سرآمد عمر در فریاد بیفریادرس مارا...
یک بار بی خبر به شبستان من درآ چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ از دوریت چو شام غریبان گرفتهایم از در گشادهروی چو صبح وطن درآ ما...
چو داغ لاله مرا در حدیقه هستی به پاره دل و لخت جگر مدار گذشت شیرینی نشاط، جهان را گرفته است صبح از هوای تر شکر آب دیده است عکس رخ تو آینه...
جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا در صدف از راه غلطانی گهر باشد جدا از فشردن غوطه در دریای وحدت می زند گر چه از هم بند بند نیشکر باشد جدا ...
کلید فتح بود از دل شکسته گدا را در گشاده روزی است چشم بسته گدا را قرار نیست دمی چون شرار، خرده جان را چه حاجت است به طبل رحیل ریگ روان را؟ زهی ز روزن دا...
گردون سنگدل نبود مرد جنگ ما پروای تیغ کوه ندارد پلنگ ما زد غوطه بس که در تن خاکی روان ما گردید رفته رفته زمین آسمان ما تا چند نهد روی به رو آن کف...
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده